تبلیغات
کلبه ای از عشق








کلبه ای از عشق

 faraz duset daram hameye zendegim


نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1391 ساعت 02:39 ب.ظ توسط روشا نظرات |



امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !

دل به دلم بدین تا براتون تعریف کنم...

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!

زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم

یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید

هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم!

اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید

که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه
برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم !

چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و....

دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد!

البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم!

دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین!

اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره....... دیگه نمیشنیدم!

خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!

حتی بهم آدامس هم نفروخت!

هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!!

مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!

 « فریاد بی صدا »

(اینو از سایت عاشقان رمان برداشتم )


نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1391 ساعت 01:10 ب.ظ توسط روشا نظرات |



ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم   متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر   بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود  
عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم  
مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم   چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه  
کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم  
و نه زندگی را به سالهای عمرمان   ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم   ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به  
آن سو برویم فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم   عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر     کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری  
تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم   اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای  
کلان اما روابط سطحی   فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق  
بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده   بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید،  
زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است   در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه  
توجهی به نیازهایتان داشته باشید   زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را  
که دوست دارید ببینید   زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است   از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که  
دوست دارید از آن استفاده کنید   عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه  
ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم   بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند  
به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید   هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه  
باشد    
اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به  
خودتان می گویید که "یکی از این روزها" آنرا خواهم فرستاد، اگر تا ابد هم زنده باشید هرگز نخواهید فرستاد! 


نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1391 ساعت 11:27 ق.ظ توسط روشا نظرات |



مهربانی گلی است که بوی عطرش هیچ گاه تکراری نمیشود
بیایئم مهربانانه نگاه کنیم و مهربانی را تمرین کنیم
 


نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1391 ساعت 11:10 ق.ظ توسط روشا نظرات |



چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی پسر کوچکی لباس هایش را در آورد وخنده کنان داخل دریاچه نزدیک خانه شان شیرجه زد.

مادرش از پنجره نگاهش می کرد واز شادی کودک اش لذت می برد ... مادر ناگهان تمساحی را دید که  به سوی پسرش شنا می کرد.مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و فریاد کنان پسرش را صدا زد.

پسرک سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر  آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود .کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود صدای فریاد های مادر را شنید به طرف آن ها دوید و با چنگک محکم به سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند.دو ماه گذشت تا پسر بهبود پیدا کند.پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود روی بازو هایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود .

خبر نگاری که با کودک مصاحبه می کرد  از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد.

پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد و گفت :

این زخم ها را دوست دارم این ها خراش های عشق مادرم به من است


نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1391 ساعت 09:51 ق.ظ توسط روشا نظرات |



شیشه ای میشکند .یک نفر پرسید که چرا شیشه شکست ؟یک نفر میگوید : شاید رفع بلاست .دیگری میگوید :شیشه را باد شکست ؟ .......دل من سخت شکست ..هیچکس هیچ نگفت .....از خودم میپرسم :ارزش قلب من از شیشه یک پنجره هم کمتر بود ؟؟؟؟




نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1391 ساعت 09:50 ق.ظ توسط روشا نظرات |



برای تو زندگی میکنم ، به عشق تو زنده هستم ، اگر نباشی دیگر نیستم

تویی که بودنت به من همه چیز میدهد، هر جا بروی دلم به دنبال تو میرود...

عشق تو ، حضور تو، به من نفس میدهد هوای بودنت

این دیگر اولین و آخرین بار است که دل بستم ،

نه به انتظار شکستم ، نه منتظر کسی دیگر هستم

تو در قلبمی و تنها نیستی ، تو مال منی و همه زندگی ام هستی...

همین که احساس کنم تو را دارم ، قلبم تند تند میتپد ،  

به عشق تو میگذرد روزهای زندگی ام...

به عشق تو می تابد خورشید زندگی ام ،

به عشق تو آن پرنده میخواند آواز زندگی ام

و این است آغاز زندگی ام ، گذشته ها گذشته ، با تو آغاز کردم و با تو میمیرم....

به هوای تو آمدن در این هوای عاشقانه چه دلنشین است ،

به هوای تو دلتنگ شدن و اشک ریختن کار همیشگی من است

بودنم به عشق بودن تو است ، اگر اینجا نشسته ام به عشق این انتظار است

در انتظار توام ، تا فردا ، تا هر زمان که بخواهی چشم به راه آمدن توام

خسته نمیشود چشمهایم از این انتظار ، میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار

تا تو بیایی و او که به انتظارش نشستم را ببینم ،

تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم

نمیتوان از تو گذشت ، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست ،

بگذار تو را ببینم ، تا آخرین لحظه ، تا آخرین حد نفسهایم....

نمیگویم که مرا تنها نگذار ، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم ، نمیگویم همیشه بمان ،

 تا زمانی که هستی من نیز میمانم ، اگر روزی بروی ، دنیا را زیر پا میگذارم ،

نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آنگاه که تو همان قلبمی...

قلبی که تنها تپشهایش برای تو است ،

زنده ماندن من به شرط تپشهای این قلب نیست ، به عشق بودن تو است ! 


نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1391 ساعت 09:41 ق.ظ توسط روشا نظرات |



 
                               پروردگارا : آرامش را همچون دانه های برف

                                                آرام و بی صدا

                                بر سرزمین قلب کسانی که برایم عزیزند ببار

نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1391 ساعت 09:41 ق.ظ توسط روشا نظرات |



درتنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم


در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم


در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم


در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی

 ایستادم و آرام گریه کردم


ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را

 قربانی کردم...


نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1391 ساعت 09:35 ق.ظ توسط روشا نظرات |



 

   برای تو زندگی می کنم، به عشق تو زنده هستم، اگر نباشی دیگر نیستم

                    تویی که بودنت به من همه چیز می دهد، هر جا بروی دلم به دنبال تو می رود…

                                عشق تو، حضور تو، به من نفس می دهد هوای بودنت

                                 این دیگر اولین و آخرین بار است که دل بستم

                              نه به انتظار شکستم، نه منتظر کسی دیگر هستم

                        تو در قلبمی و تنها نیستی، تو مال منی و همه زندگی ام هستی…

همین که احساس کنم تو را دارم ، قلبم تند تند می تپد ،
به عشق تو میگذرد روزهای زندگی ام…
به عشق تو می تابد خورشید زندگی ام ،
به عشق تو آن پرنده میخواند آواز زندگی ام
و این است آغاز زندگی ام ، گذشته ها گذشته ، با تو آغاز کردم و با تو می میرم….
به هوای تو آمدن در این هوای عاشقانه چه دلنشین است ،
به هوای تو دلتنگ شدن و اشک ریختن کار همیشگی من است
بودنم به عشق بودن تو است ، اگر اینجا نشسته ام به عشق این انتظار است
در انتظار توام ، تا فردا ، تا هر زمان که بخواهی چشم به راه آمدن توام
خسته نمی شود چشمهایم از این انتظار ، می مانم و می مانم از این خزان تا پایان بهار
تا تو بیایی و او که به انتظارش نشستم را ببینم،
تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم
نمی توان از تو گذشت، به خدا نمی توان چشم بر روی چشمهایت بست ،
بگذار تو را ببینم ، تا آخرین لحظه ، تا آخرین حد نفسهایم….
نمیگویم که مرا تنها نگذار ، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمی مانم ، نمی گویم همیشه بمان ،
 تا زمانی که هستی من نیز می مانم ، اگر روزی بروی ، دنیا را زیر پا می گذارم ،
نمی گویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آنگاه که تو همان قلبمی…
قلبی که تنها تپش هایش برای تو است،
زنده ماندن من به شرط تپش های این قلب نیست، به عشق بودن تو


نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1391 ساعت 09:29 ق.ظ توسط روشا نظرات |



یکی بهم میگفت اگه یک روز صداتو نشنوم میمیرم
بعد الان باید قسم جون عشق جدیدش رو بدم تا جوابمو بده


نوشته شده در شنبه 25 شهریور 1391 ساعت 05:04 ب.ظ توسط روشا نظرات |



پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی 

اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.

دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد.

حال دختر خوب نبود. نیاز فوری به قلب داشت.

از پسر خبری نبود.

دختر با خودش میگفت :

میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی.

ولی این بود اون حرفات.

حتی برای دیدنم هم نیومدی

شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم

آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید.

چشمانش را باز کرد. دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟

دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.

شما باید استراحت کنید.

درضمن این نامه برای شماست!

دختر نامه رو برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد.

بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم. الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.

از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم.

پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم.

امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه. (عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور کند.

اون این کار رو کرده بود.

اون قلبشو به دختر داده بود.

آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد

و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…..



نوشته شده در شنبه 25 شهریور 1391 ساعت 04:50 ب.ظ توسط روشا نظرات |



آسمـان هـم کـه بـاشی

بـغلت خـواهــم کـرد …

فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش

هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد …

پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو

دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟…

روی دیوار

روی سایه ایـــــ که به جا مانده از تو

چشــــم می کشم و دهانی که بخندد

به این همه تنهایی و انتـــظار …

این خانه بعد از تو فقـــــط دیوار استـــــ

و تکه ذغالی که خطــــ می کشد

نیامدنتـــــــــ را …

حـالا کـه میـخـواهـی بـروی

لطفــا قـدمـهـایـتـــ را تنـدتـر بـردار

دلـم را فـرستــاده امـ دنبـالـِـ نخــود سیـــاه . . . !.

نـمـی دانـمــ از کجــا نـخــودسیـــاه گیـر آورد!

پشتـِـ سـرتـــ افتـــاد بـه روی سنـگــ فـرشــ هـای پیـــاده رو . . .

این روزها

اگر خون هم گریه کنی

عمق همدردی دیگران با تو

یک کلمه است :

” آخـــــــی “

رفتنـــ بهــانه نمیـــ خواهــد ؛

بهـانهــ های مانـدنـــ که تمـامـــ شــود

کــافـیستــ ــ ـ

سَـرَم و میـچسـبونـم بـهتـ

بـآ همـه ی وجـودم بـو میکــشـمـ ـت..

ریـه هـآم پـر میـشـه از تـو!

قند لبانت؛

نمک گیرم کرد!

نمیدانم فشارم بالاست یا قندم!

تو می خواستی بشی ” سنگ صبورم ” …

تو شدی “سنگ” و من هنوز “صبورم

 عکســـــت را نگــــاه میکنــــم  آخ کــــه ایــــن عکـــس  پیـــر نمیشـــود

 امــــــا ،  پیـــــــرم میکنــــد

 باران که می زنـد،   هـمه چیز تازه می شود   حتّی داغِ نبودن ِتـــــــــو


نوشته شده در شنبه 25 شهریور 1391 ساعت 04:47 ب.ظ توسط روشا نظرات |



پسر : چرا گریه میکنی‌ گلم؟

دختر : هیچی‌ ،همینطوری

پسر عشقشو بغل می‌کنه و میگه ،ببخشید.

دختر: چرا ؟ تو که کاری نکردی

پسر : چرا .من اونجا نبودم که ازت حمایت کنم جلوی کسی‌ که باعث ناراحتیت شد


نوشته شده در شنبه 25 شهریور 1391 ساعت 04:44 ب.ظ توسط روشا نظرات |



Geri döndüren gördün mü geçmişi

گذشته ای راکه پشت سر گذاشتی را دیدی

Boşa soldurdun o nazlı gençliği

آن جوانی نازنین را بی دلیل از بین بردی

Bir avuç toprak için yor kendini

برای مشتی خاک خودت را خسته می کنی

Dünyada ölümden başkası yalan

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است

Yalan başkası yalan

دروغ همه چیز دروغ

Dünyada ölümden başkası yalan

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است

Zaman kendine benzetmez herkes

زمان هیچ کس را شبیه خودش نمی کند

Hesapsız açar baharlar pembeyi

بهار بی حساب شکوفه ها را می شکفد

Açmadığın dalda sözün geçer mi

ایا می توانی شاخه ای را که نشکفته شکوفا کنی

Dünyada ölümden başkası yalan

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است

Sitem etme haberi yok dağların

شکوه نکن که کوهها خبر ندارند

Gözlerini ellerinle bağladın

چشمانت را با دستهایت بسته ای

Faydası yok geç kalınmış fidanın

فاید ه ای ندارد نهالی که دیر کاشته شده با شد

Dünyada ölümden başkası yalan

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است.


نوشته شده در شنبه 25 شهریور 1391 ساعت 04:42 ب.ظ توسط روشا نظرات |





Design By : ParsSkin.Com