تبلیغات
کلبه ای از عشق - رمز موفقیت








کلبه ای از عشق

رمز موفقیت

چند بار پیش آمده است كه حتی پیش از آغاز انجام كاری ،

آن را غیر ممكن بخوانیم؟ و چند بار پیش آمده است كه

عكس خودمان را نازیبا بدانیم ؟ این امر بستگی زیادی

به آن الگوهای ذهنی دارد كه انتخاب می كنیم و بستگی

به اصراری كه در تاكید آن ها می ورزیم « پی یرو فروجی »

هرگزم یاد تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

****************************************

ای دوست من ، من آن نیستم که می نمایم. نمود پیراهنی

که به تن دارم - پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های

تو و تو را از فراموشی من در امان میدارد


ساکن است و تا ابد همان جا می ماند ، نا شناس و در نیافتنی


بپذیری - زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و

کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند


آری به مشرق می وزد، زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه

من در بند باد نیست ، بلکه در بند دریاست


که تو در یابی. می خواهم در دریا تنها باشم


با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر ق بر فراز تپه ها

سخن می گویم ، و از سایه بنفشی که دزدانه از دره می گذرد

زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بال های

مرا بر ستارگان نمی بینی - و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا

بشنویمی خواهم با شب تنها باشم


خودم فرو می روم - حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاک

بی گذر مرا آواز می دهی « همراه من ، رفیق من» و من در

پاسخ تو را آواز می دهم « رفیق من ، همراه من» - زیرا

من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی


خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است


خنده ام را ببینی . می خواهم تنها بخندم


کمالی - و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن

می گویم. گر چه من دیوانه ام. ولی دیوانگی ام را می پوشانم.

می خواهم تنها دیوانه باشم


به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نیست ، گر چه با هم راه

می رویم ، دست در دست

دوست من، تو دوست من نیستی ، ولی من چه گونه این را

دوست من، تو خوب و هشیار و دانا هستی؛ یا نه، تو عین

ولی در دل خودم به مهر تو می خندم. گر چه نمی خواهم تو

تو به راستی زیبایی و درستی مهر می ورزی، و من از برای

شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد.

و من دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به

آنجا بیایی. می خواهم در دوزخ تنها باشم

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ

دوست من ، وقتی که نزد تو روز است، نزد من شب است.

تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا در یابی، من هم نمی خواهم

هنگامی که تو میگویی « باد به مشرق می وزد ، » من می گویم

من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم

آن « من » ی که در من است، ای دوست ،در خانه خاموشی

نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1391 ساعت 10:10 ق.ظ توسط روشا نظرات |





Design By : ParsSkin.Com